تبلیغات
روزنوشت بیکاری ... بهترین شغل دنیا بیکاریست ...بیکاران 2010 - و این زندگی ماست !!!
سه شنبه دهم خرداد 1390  ساعت 04 و 03 دقیقه و 20 ثانیه
نوع مطلب: (تاریخ در چنین روزی ،) توسط: رضا الف

این چند روز پیش به یه مسافرت باحالی نرفتیم. چقدر خوش نگذشت. بطرف اصفهان و تخت جمشید نرفتیم. وقتی از خونه بیرون نیامدیم سوار ماشین نشدیم. اخه بنزین نداشتیم. و ماشین هم نداشتیم.

خلاصه سوار نشدیم و براه نیفتادیم. وقتی به مقصد نرسیدیم و هیچ خوش نگذشت. کنار یه رودخانه ننشستیم و دراز هم نکشیدیم. هوای خوبی نبود. افتابی نبود. چقدر دلامون خوش نبود.

فکر هم نمیکردیم که چادر زدن و خوابیدن در آن محل چه اندازه برای روح خسته مان تا چه حد آرامش انگیر نیست.اخه پول نداشتیم که غذایی بخوریم. پول نداشتیم چون کار نداشتیم. زن و بچه ها بهشون خوش نگذشت. اخه بچه ای نداشتیم. برای اینکه همسری نداشتیم.

ازونجا به طرف شهر باصفای بعدی هم نرفتیم و به جاهای دیدنی کشورمان نرسیدیم. اخه راه نیفتاده بودیم.چرا که هیچی نداشتیم.تنها چیزی که داشتیم نداشتن بود که خیلی نداشتنو داشتیم. بیکاری را داشتیم. بی پولی و فقر و بدبختی و مجردی را داشتیم.با اینا میشد از این سوی اطاق بدانسو رفت و بازگشت و بفکر نان سنگکی بود که باید مانند امروز و دیروز و روزهای قبل و ماه و سالهای قبل ... همان نان سنگک خمیر و سوخته ترش و شور را به قیمت خون پدرمان بخریم و کوفت کنیم و مسافرت از این سوی اطاق بدانسوی اطاقمان است.

و دیدن پوستر دماوند و دیدن پوستر یک نقاشی از یک زن و یک بچه که شده زن و بچه مان. و دیدن ریش و سبیل که به تندی سفید میشوند و بگورستان نزدیکترمان میکنند.

و این زندگی ماست !


  • آخرین ویرایش:-
آخرین پست ها
منبع : خدمات وبلاگ نویسان جوان          www.bahar-20.com رفتن به بالای صفحه