تبلیغات
روزنوشت بیکاری ... بهترین شغل دنیا بیکاریست ...بیکاران 2010 - بزرگان و نام اوران فرداها ....
سه شنبه دوازدهم بهمن 1389  ساعت 05 و 26 دقیقه و 59 ثانیه
توسط: رضا الف

امشب وارد وبلاگ یکی از افرادی شدم که چند روزیست به وبلاگش گاهی سری میزنم. تازه فهمیدم اسمش چیه و  یک تصور اولیه ای از ایشان که از دیگران همیشه در ذهن آدمی نقش میبندد. تصور اینکه این شخص جوانی بیست و چند ساله است که قلم خوبی داره و توانایی و قدرت تخیل بالا و ... در نهایت نویسنده خوبیست .

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ" یک نظری دادم توی وبلاگش مبنی بر اینکه برخی نوشته هایت کمی.. ای.... بگی نگی سخته و پخته نیست .دواوین شعرای کهن و معاصر را بخوان ... و چندین جلد کتاب که خواندنشان چند سالی زمان نیاز دارد  را به او معرفی کردم و در نهایت گفتم که بعد از مطالعه همراه با تفسیر این کتب میتوانی داستانهایی بهتر بنویسی.

اگر چه هم اکنون نیز بعنوان نویسنده داستان کوتاه بسیار عالی عمل میکنی.حالا یکی دوتا از این طرف اونطرف هم  کپی کنی مهم نیست. چون هم خودت و هم خوانندگان وبلاگت بمعنای مستتر در داستان اشنا میشوند که البته هدف غایی تو نیز همین اشنایی و تا حدی سرگرم شدن است.

قضیه اینست که چرا تا اینحد سریع در مورد دیگران قضاوت میکنیم؟ دیگران یا خوب هستند یا نیستند ... بما چه که چنین بیرحمانه توانایی دیگران را به چالش گرفته با محک خویش قصد سنجش عیار دیگران را داشته باشیم.مگر نه اینست که دست بالای دست بسیارست ؟؟؟ یکی از من بهتر مینویسد و من از دیگری بیشتر در توانم میباشد... و همینگونه تا آخر دنیا ......... نگاه به نگارش خود میکنم و بتو میگویم  : نخیر ... میدونی چیه؟ خوب ننوشتی !

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ" آیا محق نیست بگوید زرشک ؟ من تا این مقدار بلدم و همین را در اختیار دیگران میگذارم. بسیاری دیگر هستند که از علم و وقت و توان نگارش خود نیز خساست بخرج میدهند و اساس ذکات العلم نشره را بر باد میدهند.. اگر هر کس هر آنچه در توانش بود به هزینه خویش در اختیار دیگران قرار میداد و با عشقی که از درونش میتابد مشغول به سرگرم کردن دیگران میشد """"" آیا دنیا گلستان نمیشد ؟ بگمانم بوستان هم میشد ....

بی اینکه ازین شخص و وبلاگش نامی ببرم ...بنابه این دلیل که نباید تبلیغ کنم.... اما الحق والانصاف بزرگمردیست که با همه هارت و پورتم احساس میکنم ایشان شخصیتی بالا و والا دارند .

این فرهنگ آپارتمان نشینی را باید بدیگران و شاید به برخی بیشتر یاد داد و برخی نیز نیازی ندارند. مثل خود من که میدانم نباید مزاحم همسایگان شد و خصوصا مزاحمت برای کسانی که طبقه تحتانی هستند. این بالایی ما نیمه شب دست به اره و تیشه برده بود و درنگ درونگ ... تق ... پوق... شترق... خرت...خرت...خرت... بنده همان لحظه شعرکی بذهنم جاری شد که نوشتمش ولی شبی دیگر مینویسمش... تقدیمش میکنم به همان همسایه که آزارش خلقی را به زحمت انداخته است.

یکی میگفت چرا قدیم ندیما در شهرکهای نزدیک راه آهن ....خانوارها اینقدر بچه هایشان زیاد بود؟ و خودش جوابش این بود که نصف شد همه خوابند.... بیکباره صدای قطار ...تالاق و تولوق...تالاق و تولوق ... همه را بیدار میکرده است. بچه ها زودتر خوابشان میبرده. بازی در طول روز خسته شان میکرده و زودتر خوابشان میبرده.ولی بزرگترها... حاج آقا و حاج خانم بیدار گشته و تا صبح با هم آواز ابوعطا میخوانده اند.... نه ماه بعد یکی دیگه به جمیع بچه های قبلی اضافه میشده... فلذا هر خانواده یازده تا بچه داشتند... دست کمش... تازه دو سه قلو که جای خود داشتند... میشدند هجده نوزده تا بچه فسقلی فسقلی .... کوچکترینشان نه ماهه بود و بزرگترینشان نه ساله... حالا همین امر باعث شده قطارها را از شهر ها دورتر وارد خطوط اهن کنند.

بنده نمیدانم چرا میگن خط آهن؟ مگر به جاده میگن خط اسفالت ؟ !!!!!!!!!!خلاصه ...این همسایه بالا میتوانست برای من اگر شرایطش را میداشتم دردسر ساز شود و هر شب ابوعطا بخوانم...

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ"ltشعری تقدیمش خواهم کرد که بداند همسایه آزاری فلاکت را افزون میکند..........................


  • آخرین ویرایش:-
آخرین پست ها
منبع : خدمات وبلاگ نویسان جوان          www.bahar-20.com رفتن به بالای صفحه