تبلیغات
روزنوشت بیکاری ... بهترین شغل دنیا بیکاریست ...بیکاران 2010 - خاطرات یک فضانورد
چهارشنبه ششم مرداد 1389  ساعت 12 و 51 دقیقه و 57 ثانیه
نوع مطلب: (اظهار فضل ،) توسط: رضا الف

چند روز پیش از طرف سازمان فضانوردی بین المللی برایم نامه ای آمد و در آن از من بخاطر سالها بیکاری و دفاع از حقوق  به شر و همچنین به این خاطر که سالهاست در آسمانها سیر میکنم بلکه شغلی از آسمان بیفتد روی سرم و ... خلاصه کلی از من تقدیر و تشکر شده بود و از من خواستند که برای یک برنامه تحقاقاتی به کره مریخ بروم.

تقریبا یک هفته ای طول کشید تا  وسایلم را آماده کردم. وسایلم چیزای دیگری هم بود ولی اینا از همشون مهمتر بودن : کوله پشتی و نان سنگک و چای نپتون و پنیر محلی برای صبحانه.

کله پاچه و سیرابی شیردونگ که متاسفنه توی کوله پشتیم جا نمیشدن. البته دادم ننه ام پختش و با دیگ زودپز گذاشتمش توی یک پارچه و چهار طرف دستمال را گره دادم( همون گرک خودمون ). شام هم یه نیمرویی چیزی مثلا ماست و خیار با سیر کوبیده.کمی هم لواش خشک میریزیم توش .اصولا شام باید سبک باشه.

منم چون میخواستم در فضانوردی فرهنگ ایرانی را کاملا حفظ کنم به اغذیه ایرانی خیلی اهمیت می دادم.

یک جفت پوتین سربازی و یک کلاه نمدی با یک دستمال تبریزی که نگن یارو بچه سوسول بود.

خلاصه رفتیم سوار موشک شدیم و یک غرشی میکرد که صداشو ضبط کردم وقتی برگشتم ننه ام گوش کنه بفهمه چه پسر شیردلی داره.ولی یه خورده نامردی هم کردن .اولندش که یک لوله چپوندن توی کونمون که اگر از ترس ریدیم بخودمون بوی گند سفینه فضایی ما را نگیره. هر چی گفتم یه بست میندازم بالا تا مریخ که هیچی ... تا آتشفشان یوکوهاما هم بجز گوزیدن چیزی از من در نمیره ...قبول نکردن که.منم دیدم خارجیم دوست و رفیقا که خبر نمیشن ! گفتم باشه.این کون و اینم شما. یک کلاه چرخکی گذاشتن سرم که مجبور شدم کلاه نمدیمو که مبین فرهنگ باستانی من بود را بیرون بیارم. لباسای جور و غریب و خلاصه چهار قل میخوندم که یهو موشک نترکه توی هوا ... گفتن رفتیم نزدیکای ماه.

از دور دریاها آبی بودن.ولی تازه فهمیدم چه دروغی بما گفتن. مگه نمیگن کره زمین...کره زمین؟؟؟ اصلا کره زمین چیه؟؟؟؟؟؟؟ دایره ای بود.تازه اونورش هم که ندیدیم.

وسطای راه نشستیم توی کره ماه.بوقلمون با سیر ترشی.یک کبابی درست کردیم جاتون خالی. یکی بود به اسم گریگوریف که فقط برای شستن ظرفا بردیمش.یکی هم چینی بود.کونچونتانک و پسر عمه اش کیرچونبیل ... اینا دو نفر قد خری میخوردند.با اون چشا تنگشون ! ولی کونشون خیلی گشاده.  عاشق بادمجان و سیر ماست ما شده بودن. خلاصه رسیدیم مریخ.به به. چه درختا سرسبزی . یه ضبط صوت برام سوغاتی اورده بودن ازین کوچیکا که بدرد صحرا رفتن میخوره.رادیو دو موج هم داره.منم عشقم رادیو پیامه. بجز وقتایی که خبر ترافیک تهران را میده. آخه تهران بما چه؟ شصت میلیون آدم رو منتر خودشون میکنن تا خبر ترافیک تهران را تعریف کنن.شب اول نشستیم زیر یه درخت آلبالو و رادیو پیام داشت برامون تک نوازی سه تار میزد. شبا که مینشستیم باهم تعریف میکردیم برای هم از خاطرات زندگی میگفتیم.

نالوتیا یک روز هم بیکاری نکشیده بودن.آخه مملکتی که بیکار نداشته باشه که مملکت نیست. یعنی چکار میکنن؟ البته خالی میبستن.وقتی گفتم همه عمرم بیکار بودم انگار غول دیدن ! باورشون نمیشد.

با خودم تخمه کدو برده بودم.یک مقداریشو بو دادم و خوردیم تا با فرهنگ ما بیشتر اشنا بشن.دو سه مثقال هم کاشتیم که تحقیقات فضایی انجام داده باشیم. تا رسیدیم به اصل مطلب. تریاک سناتوری اصل افغان که دو سومش جیگر خر و خرمای کرموی پوسیده و خون شتر بود را با وافور و ذغال لیمو وسط کره مریخ ... شروع کردیم به کشیدن. اوس ممد یراقچی که فرمانده سفینه بود تا نصف شب برا خارجکیا کف بینی و رمالی میکرد.حسن اقا هم بعنوان بیکارالسلطنه و سرمهندس کمپیوتر بود هم قند میشکست هم آبگوشت درست میکرد تا فرهنگ ما را به رخ خارجیا بکشه.

یه هفته ای مریخ بودیم و دیدیم بنزینمون داره تموم میشه... دیگه برگشتیم.ولی درس بزرگی یاد گرفتم. فهمیدم که تصویر سازی ذهنی و تحصیلات عالیه میتواند کمک کند تا با موشک سجیل 3330میتوانیم به مشتری هم بریم .مریخ که فعلا دستگرمی بود.

این عکس سفینه من ( یعنی ما ) بود:

اینجا زیر درختا بود که تخمه کدو بو دیدیم...یادش بخیر :

این خودمم که حسن آقا با موبایلش ازم عکس گرفت.:

 

در فضا چسیدن بدلایل فیزیوتربچه به این شکل درمیاید.آبگوشت خورده بودیم با سیر ماست.در حال عکس یادگاری گرفتن خواست چس بزنه ولی نمیدونست که عکسش میفته. این شد که :

اینم عکس حاجی ممل یراقچی بود که برای تعین قبله برده بودیمش .در حال خواندن نماز وحشت بود داره رکوع میره :

 

خلاصه این خاطرات یک فضانورد وطنی بود که خیال نکنن ما فقط بلدیم کرم خاکی هوا کنیم.ادمم میتونیم بلند کنیم . بقول دوستان هنر نژد ایرانیان اشت و بش. تنها مشکل اینست که بیکاری چون ز حد فزون شد ... مجنون شده سر به ماه برون شد .

 

 

 

 


  • آخرین ویرایش:-
آخرین پست ها
منبع : خدمات وبلاگ نویسان جوان          www.bahar-20.com رفتن به بالای صفحه