یکی از معضلات جامعه که روی تمامی جهات زندگی اعم از فرهنگی ، اقتصادی ، سیاسی ،اجتماعی ، روانی و دیگر موضوعات مردم آثاری مخرب دارد همانا بیکاریست.سالها تحصیل علوم و فنون از یک سو ... و خانه نشینی ، افسردگی و احساس بی کفایتی از دیگر سو... تجرد و جنون و از دست رفتن توانائیهای فردی و اجتماعی ... همه و همه جزئ کمترین آثار بیکاریست. و البته دستمایه ای برای مشغولیات ذهنی.اما این همه ماجرا نیست.... اصل مطلب اینست که روز بزرگداشت مادر...پدر... جوانان...نوجوانان... روز کارگر و کارمند...روز جهانی مبارزه با ایدز...و خلاصه هر قشری برای خودش روز و هفته ای دارد!!! الا بیکاران که بزرگترین گروه در همه جوامع بشری میباشند.پس باید به این بیکاران بنوعی بها داده شود و بیکارستان چنین میکند... ضمنا به وبلاگ و سایتهای مورد دار هم گیر میدهد...حواستان باشد توی کوزه نیفتید....
تا بحال بارها شنیده ایم که ریدند به حال فلانی...اما هرگز چهره ای از اینگونه حالگیری را ندیده بودیم. تا اینکه بطور اتفاقی چهره دو نفر که حسابی ریده بودند به هیکلشان را دیدم. درواقع تصویری از اینگونه را دیدم و گمان کنم جالب باشد آنچه که هی شنیده ایم را ببینیم... و اما بعد... خبری خوشحال کننده شنیدیم مبنی بر اینه یک میلیون و چند صد هزار نفر به جمع ما بیکاران افزوده خواهد شد. آنها که سال 1368 بدنیا آمده اند و هم اینک به هجده سالگی میرسند.فرض کنیم صد نفرشان دارای پارتی های گردن کلفتی باشند که هنوز به جمع بیکاران نپیوسته اند "شاغل شوند...عده ای هم میروند دانشگاه تا لیسانس بیکار باشند... اساس همگی بر یک پایه استوار است.به جمعیت بیست میلیونی ما بیکاران ... چیزی در حدود یک میلیون نفر دیگر اضافه میشود که ورود این عزیزان را به جمعیت بیکارستانی های بزرگوار تبریک و تسلیت میگویم !!! بالاخره سالیانه تعداد زیادی هم بازنشسته و اخراج میشوند و این نشاندهنده عظمت و بزرگی بیکارانی ست که بما میپیوندند که مایه بسی خوشنودی ست... از دیگر سو عده ای هنوز سبیلشان در نیامده شاغل میشوند ...زرشک...مگر ما چه اشکالی داریم که از ما بیکاران گریزانند ؟؟؟ در اینجا چند تصویر از شاغلین را بشما نشان میدهم تا بدانید سر شوخی ندارم ...



همیشه شنیدیم و خوانده ایم که نویسندگان بزرگی مثل من بی هیچ منظور خاصی قلم را بر روی کاغذ میجنبانند و یکی از دو حالت پیش میاید ...یا به نتایجی در خور میرسند مثا همین مطالبی که من مینویسم و بسی ارزشمند است ...و یا به چرندیاتب تبدیل میشوند که در حال حاضر دارم مینویسم و شما میخوانید...!!!! مهم اینست که بنویسیم.مفهوم و معنا در درجه دوم است و شاید اصلا معنی ندهد.بیایید یکبار هم که شده امتحان کنید. بدون اینکه موضوعی بخصوص را در ذهن داشته باشید شروع کنید به نگارش.... معمولا من چنین میکنم و همیشه سر از جایی در میاورم که خود از ابتدا هرگز پیش بینی نمیکردم. غرض مقصود است و نتیجه نهایی همانا برون ریزی افکار مغشوش و مشوش... ایجاد آرامش میکند.چندی پیش از این در وبلاگ یکی از دوستان مطالبی مینوشتم که خواننده بهیچ وجه من الوجوه نمیتوانست دریابد که یکی از بزرگان اهل خرد چنین قضایای منطقی را نوشته. بیشتر تصورشان چنین بود که پیر مردی در حال احتضار یا کودکی شنگول و بلا چنین مواضعی را اتخاذ کرده. دنیایی مملو از مجازیات بود. نه نویسنده حقیقی بود و نه خواننده حقیقتش را عنوان میکرد.تا اینکه تصمیم گرفتم دست به عملیات انتحاری در وبلاگ مذکور بزنم.... آنقدر نوشتم تا یک روز به من اطلاع دادند که برایتان یک حواله بانکی آمده مبنی بر ذباله دان فیلترستان . از شادی بر پای بند نبودم... به پسر آزاد رجوع کردم.( وبلاگ ایشان در همین وبلاگ یک گوشه کناری میتوان یافت ) بدو گفتم که مرا به راه شما نیازیست مبرم ... پاسخی داد که جریانت را بگو.و کمابیش گفتم... و اما ... همیشه مشکل در اینجاست که وقتی سوالی میکنی بجای دادن پاسخ در ابتدا میپرسند که چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر میدانستم چرا که خودم حلال مشکلم بودم.میروم داروخانه .میگم فلان دارو را داری؟ جوابش یا مثبت است یا منفی. اما ابتدا به ساکن میپرسد برای چه چیز میخواهی؟!!!!!!!!!! کسی نیست بگوید آخه بتو چه.دلیلش نداشتن هیجاناتی در زندگیست.بهمین دلیل همه میخواهند حتی در مقیاسی کوچک بدانند که فرضا چه خبر ست. چگونه میتوان از این سوالات بی معنا رهایی یافت؟ شاید با تغییر فرهنگی.... اما امان از خودسانسوری... و امان از آنچه که یکی در رادیو یک ساعت در موردش حرفی میزند ولی چنانچه من بخت برگشته همان امر را بنویسم سر از جایی بخصوص در خواهم آورد. یک چیستان: آنجا کجاست که اول و آخرش کاف دارد.در وسطش با کاف افراد از جلو عقب آن میکنند که کاف و کوفش یکی میشود.و در آخر کف میکند ؟
حقه وافور اگر بشکست معذورم بدار ........... دستم اندر لنگ ساقی سیمین ساق بود این روزها داشتن وبلاگ به یکی از ضروریات افراد تبدیل شده.الزاما نباید به مسایل سیاسی نگریسته شود.هر کسی به فراخور علم و دانش و اندیشه خود مطالبی جهت نگارش در وبلاگ شخصی خود دارد. فی الواقع با نوشتن بسیاری چیزها در وبلاگ و بی اینکه به آمار بازدید کننده ها دقتی کنیم که شاید اصلا مهم نباشد ...میخواهیم انبوه افکاری که در ذهن داریم را جایی تخلیه کنیم.سبک شویم و راحتتر بتوانیم ادامه زندگی ملال آورمان را شاهد باشیم. در این بین" برخی وبلاگ ها موضوعاتی بخصوص را دنبال میکنند. مانند مسایل جنسی .جالب اینجاست که اینگونه وبلاگها دایما در معرض فیلترینگ هستند ولی باز از جایی دیگر سربرمیآورند و در ماه هزاران نفر به آنها رجوع میکنند.علت چیست؟چرا اینهمه وبلاگهای اینگونه برای مخاطبان جالب توجه هستند؟ شاید یکی از دلایل آن همانا تشنگی جنسی باشد که بشدت رایج است.عده ای بدنبال تصاویری از پسر بچه ها هستند و مطالبی در این خصوص مینویسند و تصاویری قرار میدهند. عده دیگری تصاویری از دختران و آخرین مدلهای لباس شب و دیگر انواع مسایل زنانه را موضوع وبلاگ خود قرار میدهند و معمولا با تصویر همراهند. بنده حقیر فقیر کچل نیز با بیکاری درد دل میکنم و افکار قاطی پاطی خود را در این رهگذر مینگارم.ولی با وجود خیل عظیم بیکاران که مسلما همه شب تا به صبح در کنار کامپیوتر خود چرت میزنند ... کمتر بدنبال اینگونه وبلاگها میایند.اما چرا؟ شاید یک دلیلش همین ست که بیکاری خود را پذیرفته اند و نمیخواهند بیش از این در جایی دیگر مشکل خود را ببینند. حالا کافیست چهار تا عکس لختی پختی بگذارم.بیکباره آمار بازدید کنندگان سر به فلک میساید.جالبه نه؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!.......... چندی پیش ازین یکی گفت چه کنیم تا از ملالت ایام رها شویم؟ خواستم بگویم کونت را توی آب یخ بگذار ... اما نشد که بگویم.گرچه نصایحی نمودم که خیال نکند احمق تشریف دارم ولی... واقعیت اینست که از مادیات طرفی نبسته ایم و شرایط نیز بگونه ای شده که از معنویت نیز دور و دورتر شده ایم. در زمین و زمان معلقیم.همه افراد خود را علامه دهر میبینند اما به هر کسی و چیزی که بیابند متمسک میشوند جهت رهایی روح خسته شان. یکی وبلاگ مینویسد و یکی دربدر وبلاگ میجوید. تا شاید همفکری دیگران با ذهنیات مشوش خود را بیابند و کمی آسوده شوند. خلاصه همه اندر خم پس کوچه ایم.تنها راهی که معمولا میتوان یافت رفتن بسوی اشعار زیبای کهن پارسی ست.
عیشم مدام است از لعل دلخواه کارم به کام است الحمدلله ای بخت سرکش تنگش به بر کش گه جام زر کش گه لعل دلخواه ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل شیخان گمراه از دست زاهد کردیم توبه و از فعل عابد استغفرالله جانا چه گویم شرح فراقت چشمی و صد نم جانی و صد آه کافر مبیناد این غم که دیدهست از قامتت سرو از عارضت ماه شوق لبت برد از یاد حافظ درس شبانه ورد سحرگاه
.....................
|
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست |
|
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست |
|
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش |
|
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست |
|
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد |
|
در خرابات بگویید که هشیار کجاست |
|
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند |
|
نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست |
|
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است |
|
ما کجاییم و ملامت گر بیکار کجاست |
|
بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش |
|
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست |
|
عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو |
|
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست |
|
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی |
|
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست |
|
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج |
|
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست |
..............
http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=home&id=0
روزگار غریبی ست نازنین. یک زمانی برای راحت شدن از دست مشگلات روزگار... مردن آخرین راهی بود که انتخاب میشد. اما این روزها مردن از زنده بودن مشکل بیشتری برای خانواده و حتی خود شخص ایجاد میکند. فعلا که هر قبر 16 میلیون تومن قیمت گذاری شده.ای با هی.....!!!!!!!!! میخواهیم از این زندگی نکبتی در بریم ولی شانزده میلیون رو از کجا بیاریم؟ اگر این پول را داشتیم که زندگی میکردیم. از دیگر سو چنین اعلام شده که قبر و سنگ قبر بصورت اینترنتی هم بفروش میرسد.حالا معلوم نیست که قبر اینترنتی حاوی چه امکاناتی باشد؟ حالا یک نفر اینترنتی یک قبر شانزده میلیونی خریده و با خیال آسوده گرفته خوابیده.رییس بهشت زهرا در دفتر کارش در حال بررسی امور محوله است.تلفن زنگ میخورد؟ - الو؟ بهشت زهرا بفرمایید؟ - الو؟ آقا این چه قبریه بما فروختید ؟ اینترنتش که پهنای باند ندارد.فرشته هاشون این چهل سال گذشته منو آپدیت نمیکنند.یعنی چه آقا ؟ - آقا این چه حرفیه؟ شما آی پی قبرتونو بگید بنده فورا رسیدگی میکنم.ما بهترین قبرها را داریم.شما چه وقت تشریف فرما شدید؟ - برو بینیم حال نداری.با اینکه تازه به اینجا خونه کشی کردم ولی مورچه زده به کونم.آخه سی سال آینده را چطوری میتونم اینجا زندگی کنم؟ کاشکی از قبرکن خارجی میخواستم برام خانه سازی کنه.به ورثه من بگید یکی روی سنگ قبرم شاشیده.شما که خدمات پس از فروش ندارید. - بله حتما به ورثه شما میگیم اما واحد تولید و نگهداری قبرهای اینترنتی ما موظفند سنگ قبر شما را تمیز کنند.....عجیبه.... مطمینید سگ نشاشیده؟ - نه آقا .... این چه حرفیه.من روحمم خبر نداشت .یکی از همکارام توی جهنم به من خبر داد...اینم قبرشه ها.عکسشو براتون فوروارد میکنم. - بله بله... بنده بعنوان مسئول فروش قبر با آخرین تکنولوژی اینترنتی بشما قول میدهم که طی یکصد سال آینده به بهشت منتقل بشید.این قبور را نگاه کنید.... جدیدا از جهنم به بهشت منتقل شده.فقط خواهشا با دیگران در اینمورد صحبت نکنید.خودتون میدونید که این شانزده میلیون تومن نصف بیشترش رو باید رشوه بدیم.ضمن اینکه تازه تاسیس هستیم و کاربران رو به موت اینترنتی ما معمولا انتقالی به جهنم میگیرند....اینه که خلاصه مشکلاتی داریم.موفق باشید. - بله البته.من چند روز بیشتر نیست که مردم.ولی اقلا فکری به این مورچه ها کنید.بای.بای... .................................................................................................. به همکاران بیکار و باکار با کیر و بیکیر و غیره و ذلک اطلاع داده میشود که تا قبر گیر میاید بفکر باشند.توی این دنیا که خیری ندیدیم ... حداقلش برای مردن بفکر داشتن خانه ای مناسب باشیم. گویا بهترین کار اینست که هر چه زودتر بمیریم ....فردا را که دیده؟ اگر گفتن قبر نداریم چه؟ خلاصه از ما گفتن بود... امیدوارم مردن خوبی داشته باشید.یا حق


منت وافور را که داشتنش نشان وفا است و کشیدنش موجب صفا. هر دمی که فرو می رود ممّد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات. پس در هر دمی دو پُک موجود است و بر هر پُکی کیفی زاید. چـــنـــیـــن گــفـــت منقل پرست ملنگ... بـــه هـــم شیـــره اش آن خمار جَفنگ
از دست و زبان که برآید .............................. کز عهده ترکش به در آید؟
دود غلیظ بی حصارش به همه جا سرک کشیده و درد نبودن بی حسابش همه را به فلک کشیده. حال و حوول بندگان به چرت زیادی ببُرد و پول جیبان به پُک زیادی ببَرد.
دلال نامرد را گفته تا جنس مرغوب بخرد و پول زیاد داده تا حال زیادتر ببرد. دلال هم همه را هزاری سبز ورق در بر گرفته و خواهان را کلاه گشادِ پر عرق بر سر نهاده. زرورق ناب به قدرت او ناخالص شده و دل های کباب به حیلت او ناقص گشته.
ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند/ تا تو گردی به کف آری و به غفلت نکشی
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار/ شرط انصاف نباشد که تو تنها بکشی
در خبر است از جناب سروان، سرور ماموران و مفخر پلیسان و زحمت معتادان: هرگه یکی از بندگان گنهکارِ پریشان روزگار، دست دراز به امید نیاز به درگاهش بردارد، در وی نظر نکند. بازش بخواند، باز اعراض کند. بار دیگرش به پُک عمیق و طولانی بخواند، وافور فرماید: دعوتش اجابت کردم و امیدش برآوردم که از بسیاری نیاز و زاری بنده همی شرم دارم.
عاکفان دسته طلایش به گرانی معترف و خماران لحظه وصالش به ناخالصی معترض.
گر کسی وصف او ز من پرسد ............... بی دل از بی نشان چه گوید باز؟
عاشقان کشتگان وافوراند .................. برنیاید ز چرتیان آواز
یکی از صاحب منصبان سر به جلسه موافقت فرو برده بود و در بحر خدمت به خلق مستغرق شده. آن گاه که از این معاملت باز آمد، یکی از معتادان گفت: از این بوستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟ گفت: به خاطر دارم که چون به مواد رسم، دامنی پر کنم هدیه ملت را. پرسیدند: چرا؟ گفت: دست زیاد شده و ناخالصی افزون گشته و مرگ و میر همه رو کشته. بگیریم و خود فروشیم و کوپنی کنیم و چنین کنیم و چنان کنیم که همین هم در بازار نباشد. گفتند: چگونه؟ جواب داد: مانند مرغ و گوشتش کنیم که زیاد بود و روان بود و ارزان بود. گرفتیم و دست بردیم و چنین کردیم و چنان کردیم که اکنون هیچ گربه ای هم دستش به گوشت نمی رسد که بگوید بو می دهد.
..................................................
مـــن آنـــم کـــه روزی بُـــدم پــهـلوان
کـــسی را هــمــاورد مــیــدان نــبــــود
بــــه بــــازو سِـتـُرگ و به گردن کلفت
نـــَبـــُد هـــیـچـکس جرأت حرفِ مفت
مــــرا هــــم نـشـیـنـانِ شـیطـان صــفت
نـــمـــودنـــد آلــــودۀ فــــور و بــَست
بـــه دستــم بــــدادنـــد آن حُـــقــه هـــا
چــــو از مـــن بــدل داشـتـنـد عقده ها
شــب و روز بــــا مــنــقـــل آویــخــتــم
نشــاط و جـــوانـــی خود را ریـــخــتـم
مـــَنــی کـــه نــَبــُد تــرس از شیـــرِ نـر
شـــدم خـــوار هـمـچون یکی موش گَر
بـــه بـــازو ضــعــیف و به گردن نحیف
مـــرا هـر که را دید گفت حیف ، حیف
بـــه مـــاهــی شــدم ذوب چـون کوه یخ
لـــب و لـــوچـــه آویـــخــتـــه تــا زَنخ
زمــانـــی مـــرا مــیـــل و کــَبــاده بــود
بــلــنـــد کـــردن وزنـــه هــا ساده بود
ولــی هـمـنشیـنــم کـــنــون مـنـقل است
رفــیـقـم هــمان حــُقـــۀ انــــگل است
بــه آتـــش کـشیــده هــمـــه هــستـی ام
فـــزوده بـــه الـــدنـــگی و پـــستــی ام
بـــبــیــنــن مـــرد بـــا اعــتــبــار و یلی
چـــگـــونـــــه شــــده عــــاطـــل انگلی
دگـــر از چــنـــیــن زنـــدگــی خـستـه ام
چـــــرا عـــقــــد بــا اهــرمـــن بسته ام ؟
خــدایـا ، خـــداونــد «جــاویــد» مــهــر
خـــداونـــد پــرویــن و نـــاهـیــد و مهر
تـــنـــم عـــافـــیـــت ، دل پـر از نور کن
ویــــا رهســپــــارم ســــوی گـــور کـن

من بع : شفیقی دات کام...
سالها پیش از این یه رفیقی داشتم اسمش سعید خان بیکار المواجب بود... خسته از روزگار دست به یک عملیات انتحاری در کوچه باغهایی خلوت از بنی بشر و مملو از غار غار کلاغها زد. خدا روحش را قرین آرامش بفرماید... مدتی گذشت... سعید دیگری بنام سعید خان واجب الدوله در تنگنای حمام عمومی چنین کرد .نمیدانم کسی هست برایش طلب آمرزش کنم یا نه... بلحاظ انسانی میگیم روهش غرین شادیع باشود !!! اما این روزها علی الظاهر دست یازیدن به گونه رفتارهای سرشار از کنش های بی واکنش مد روز شده.شاید بهمین دلیل است که واجبی گران شده.از بس که متقاضی زیاد شده.روهشان غرین شادی بادا... گهگاه از گوشه و کنار چیزهایی میشنویم که شاخ و دممان دراز تر از ماقبل تاریخ میشود.زخم خورده ای از روزگاران غدار بسوی نگارش گذشته خویش میشتابد... لیکن چند آدمیزاده ملول از جوانی سرخورده خویش بسویش حمله ور میشوند که : ای داد و ای بیداد تو داری ما را ز ره بدر میکنی. کسی به این گونه اشخاص نمیگوید که شما را چه ز ره بدر کنند و چه غیر ز ره بدر کنند تفاوت نکند لیل و نهار را ... مهم همین است که دارند میکنند.خلاصه بکن بکن است جانا... جوانی در تماس درد دل آغازیدن نموده که شمایان به کجا چنین شتابان ... ؟؟؟ و در ادامه گفت دلم از برخی گرفته... کدام برخی؟ آنان که تو مینویسی و بشمایل خویشتن مینگاری و من نیز بشکل و شمایل خود... اما در امواج توهین ناکسان گیر کرده ام گیر کردنی !!! گفتمش " سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز .... اگرم مرد به گور پدرش !!! از هر صد نفر شاید ده نفر بهتر توانند چه میگوییم و بهمین مقدار هرگز نمیدانند و نخواهند فهمید چه میگوییم... والباقی خنثی هستند. پس دلخوش دار که خریت خریدار ندارد. تو ره خویش بپیمای و در این عمر به لطایف بیمزه دیگران مخند که ترا سودی نیست ... تا درودی دگر باره دوصد بدرود ...
در پی ترور یکی از اساتید دانشگاه در رشته فیزیک نظری " لازم دانستم که اطلاعیه ای مبنی بر اینکه مسئولیت زلزله در هائیتی را بیکارستان بعهده میگیرد. معلوم نیست شیاطین کوچک و بزرگ چگونه وارد کشور میشوند و ترور میکنند ؟ شاید همانگونه که زمین لرزه وارد هائیتی شد .... کسی چه میداند. شاعر در این زمینه میفرماید : در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد.....حالتی رفت که محراب بفریاد آمد منظور شاعر این بوده که در محراب که محل محاربه با شیطان است یهو افتاد یادم که زرشک ... آبروی فلانی با اون ابرو گذاشتنش داره میره این بود که نماز را تیمم بدل از غسل مس میت ...نصفه نیمه رها کردم و بسراغ موبایل رفتم .چرا که محراب داشته فریاد میزده. یعنی پیام کوتاه برای محراب آمده بوده است.و محراب پسر حسنقلی داشته آش کشک ننشو میخورده و از پیامک بی اطلاع بوده است. ناگفته پیداست که محراب و محاربه از یک ریشه هستند. اما وقتی کسی به محاربه محکوم میشود باید اعلام شود که کدام محاربه ؟؟؟ آیا محاربه با ح جیمی یا با ه هوز ؟ آخه مهاربه هم بی معنا نیست. کسی که هرب کند یعنی فرار میکند.حالا فرار از چه چیزی هم باید در دادخواست و کیفر خواست و خواسته و اینجور چرندیات گفته آید. ضمنا ح جیمی بمفهوم جیمی کارتر نیست . چون ح حیمی نداشتیم اسمش به ح جیمی تبدیل شده و منظور همان جیملاستیک است. فی المثل یکی از دست زنش در رفته.پاسبان میاید و آن جناب مهارب را میگیرد.وقتیکه خشتکش را میخواهند بکشند روی کله اش باید بداند که محاربه کرده یا مهاربه.ضمنا اگر زن بود محاربه یا مهاربه صحیح است.در قوانین برای کسی که محارب باشد جرمی در نظر گرفته نشده.گفته شده محاربه جرم است. اینگونه امور از ضروریات نگارش قانون است. اگر دست من بود مینوشتم مهاربه. چون هیچ زنی هیچوقت فرار نمیکند.همیشه این مردان بیکار بدبخت خارزار هستند که مجبور میشوند دست به جرم مهارب بودن بزنند.از دست این زنهای فلان فلان شده که مردان را وادار به جیملاستیک میکنند... دنباله شعر: از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار ....کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد منظور شاعر اینست که یک مدار الکتریکی در موبایلش جاسازی شده که با فشردن یک دکمه "انفجاری صورت میگیرد که فرصت صبر کردن و هوشیاری بخرج دادن و لوث شدن ترور را از شما میگیرد. ضمن اینکه دل و دماغ ندارد دنبال مدار بگردد.هر چی شد شد. به تخم چپ اسب حضرت حافظ. در ادامه و در مصرع دوم شاعر گفته کان تحمل ... کان یا کانی یعنی مواد معدنی... اما کان تحمل یا کانتحمل یا کونتحمل نوعی موتور میباشد جهت برخی روابط عمومی که فقط به کارمندان عالیرتبه داده میشود.بعد میگه که کان تحمل بر باد آمد.نمیگه بر باد رفت. بر باد رفتن یعنی از بین رفتن. بر باد رفتن یعنی موج انفجار بحدی قوی بوده است که مدار صفر درجه وقتی به هوشیاری نهایی میرسد کان تحمل مذکور به پرواز درمیاید. اما تعبیر این شعر چیست: ای صاحب فال بدان که بزودی در کهریزک کونت را پاره خواهند کرد .پس دعا کن که منفجر شوی وگر نه باید با صاحبان فضل و آداب در کوی نیکنامان "همسایه عشاق شوی.و اگر مواظبت نکنی سرت به سنگ عاشقان کوچه رندان بلاکش میشکند. با تشکر و در خواست توفیق روز افزون برای بیکاران ...
و اما درد دندان که دعوتش نکردم اما آمد و بکجا چنین شتابان ؟؟؟ اینهم خودش گرفتاری دیگریست که جماعت دکتران ما بیکارند و علت العلل آن همانا یک چیز است. بیسوادی. بله داداش. سواد پزشکی ندارند.خصوصا اینان که اندر شهرستانها رحل اقامت افکنده اند. سالی شونصد تا دکتر فارغ میشوند.مثل خانمها که فارغ میشوند. حالا اینها از دانشکده. چه فرق میکند. دانشگاهها مگر محل انسان سازی نیستند؟ شکمبه جماعت نسوان هم انسان سازی میکند.تفاوت از این سوراخ تا آن سوراخ است. سوراخ درب دانشگاه یا ... فلان. بماند. باری بهرحال" اینهمه دکتر و مطب ها پر و وقتی بعد از شش ماه دندان درد ...توفیق قرین راهمان میشود و حضرت حکیم باشی ویزیتمان میکند " دستور به امتلاء حفره مجوف مینماید. بماناد که عکس و هزینه و ترافیک و فلان و بهمان... اما بعد از مدتها درد خفیف بدلیل بی دکتری... حالا که دست شفا دهنده ایشان به دندان ما نمود از همان دقایق ابتدای چنان دردی نیمه راست کله ی بیچاره مان را گرفت که نگو. خلاصه دهن ما را سرویس نمود.و دارو ها ج.ابگو نبودند الا به چپاندن مخدرات سنتی درون درز و بیلیم آن. گرسنگی که جای خود و جمعه و تعطیلی و برود تا شنبه بعد از ظهر... بیمارستانها هم بمعنای واقعی بیمارستان هستند. یعنی محلی برای بیمار کردن بنی آدم. نتیجه اینکه چنانچه میبینیم دکتران بیکارند دلیلش اینست که با اسم و عنوان طبیب " دردی بر دردها اضافه میکنند.همان به که مثل ما بیکار باشند و نوشی اگر نیستند نیشی هم نباشند. تو که نوشم نی نیشم چرایی.... بقیه شم یادم نیست که مهم نیست.با این درد ... در نیمه شبی که به جمعه منتهی میشود زمین لرزه هم بیاید...واویلا !!!!!!!!!!!!! خدای را عزوجل شکر که غرشی کرد و سکوت اندر آمد. بسی وحشتناک است این زلزله. گفته شده چنانچه سوره زلزال خوانده شود از خطر آن در امان خواهیم بود.تعجب میکنم که چرا این خارجیای سواستفاده گر چرا یک مسلمان استخدام نمیکنند تا مدام این سوره را بخواند تا با زمین لرزه قرین بدبختی نشوند... اینهم که دندان درد به زمین لرزه مرتبط شود از هنرنمایی های بنده بعنوان رییس بیکارستان میبشد. چنین مراتب والایی از توانایی کم گیر میاد ها. ماشاالله بخودم و انها که این توان بیهوده را دارند.
یکی از مشکلات بیکاران نداشتن یک مرجع تقلید ثابت و واحد است.بنا بر این من بعنوان مرجع تقلید غیر قابل حذف ای امر خطیر را بعهده میگیرم. کسیکه میشود سرهنگ براحتی میتوان درجه اش را گرفت و زد در کونش و از محل کارش انداختش بیرون ولی کسیکه مرجع میشود یعنی دیگر مراجع قبلی توانایی علمی او را تایید کرده اند. یعنی همینجور تخمی نمیتتوان مرجع شد . که بعدا بگیم نه آقا دیگه نمیخواییمت. حالا منهم بدلیل تواناییهای علمی گسترده ای که دارم مرجعیت بیکاران را قبول میکنم ... رساله ای هم در کار نیست.چونکه نمیخواهم فتو کپی کنم. رساله من عقل خودم است .البته دربحث الاشتغال و بحث البیکاری و المنجد و السنجد مطالبی در همین بیکارستان نگارش شده است. هرکسی که برای این وبلاگ تبلیغ کند 12+1 عدد حوری در زمین و آسمان برایش طلب خیر میکند.
متن مصاحبه بیکارستان با اصحاب رسانه و اصحاب کهف و دیگر اصحاب : این مصاحبه همین الان در حال برگزاریست و از شبکه بین المللی بیکارستان در حال پخش میباشد....!!! بیکارستان :در پی درخواست مکرر رسانه ها برای مصاحبه با یکی از مسئولین ایرانی بنده به نمایندگی از بیست میلیون بیکار با شما مصاحبه میکنم.لطفا یکی یکی سوال خود را مطرح کنید . آقای چلنگر از صدای امریکا : جناب آقا رضا شما بعنوان نماینده بیکاران کشور چه تصوری از بیکاری دارید؟ بیکارستان: بله.بنظر من بیکاری مانند یک مربع میباشد که از سه ضلع تشکیل شده شامل حضور آقازاده ها و بیعرضه بودن وزارت بیکاری. جابر قاسم غادر ابو بکر ال نهیان از روزنامه العربیه : انت نظرکم ان رنگ السبز و انا ان و انت ان و ان فی ان فیحضور ان ؟ بیکارستان: آقا حالمان را بهم زدید از بس که ان ان کردید. ما به هیچ رنگی از رنگهای متداول وابستگی نداریم. رنگ ما آبی است یعنی آ = آسایش و بی= بیکاری . یکبار دیگه ان ان کنی میزنم درت میکنم ها.انت مفهوم؟ جوانمرد از خبرنگاران بدون مرز: نظر شما در مورد سیاست چیست؟ بیکارستان : تو یکی گه نخور. بی بی سی : شما واقعا فکر میکنید که در ایران مشکلی وجود ندارد؟ بیکارستان : مشکل همه جا هست .نحوه برخورد با مسایل مهم است.باید عادت کرد.همین که ناامنی باعث شده چهار چشمی مواظب خودمان باشیم یک رفتار صحیح برای رفتار کژدار و مریز با زندگیست که میتواند باعث امیدواری به مرگ زودرس شود و بنابر این شعر و هنر وارد گذر بیهوده عمر میشود و این آرامش بخش است وخصوصا که برای نسل بعدی چندین کتاب تاریخ و شعر باقی میماند تا اگر انگلیس ولمان کرد تا به درد خودمان بمیریم به درد خودمان میمیریم. فراسوا بیکن بایر از روزنامه فیگارو : دیده شده که بیکاران به ورزش رغبتی ندارند . چه ربطی به سیاست دارد؟ بیکارستان: ربطش اینجاست که بیکاری باعث بیحوصلگی میشود و چون ورزش به روحیه نیاز دارد بیکاران بعلت عدم روحیه پای بساط منقل مینشینند و باهم بحث های سیاسی میکنند.همین امر باعث شده بیکاران به سیاست مدارانی ورزیده تبدیل شوند. جوانمرد از صدای امریکا : شما فکر میکنید تغییری حاصل میشود؟ بیکارستان : ای بمیر.... خانم بوقلری خبرنگار ارشد صدای امریکا از ابوظبی: بدنبال مسایل جاری در ایران چه آینده ای برای بیکاران پیش بینی میکنید؟ بیکارستان: باید به تاریخ رجوع کرد.این زور بازو الکی بدست نیامده که الک دولکی از دست برود.حتی اگر شده این کشور را نابود کنیم حاضر نیستیم بدهیمش به عده ای تازه بدوران رسیده.الان با داشتن تجارب دو انقلاب بزرگ در یک قرن اخیر تازه یاد گرفتیم که مردم بفدای قدرت.پس نتیجه میگیریم که بیکاران موفقتر خواهند شد و بر اعداد انها افزوده میشود .روزگاری را میتوان در سه سال آینده دید که همه مردم به بیکاران و حزب پان بیکاریسم ملحق شده و زندگی را با ناخوشیهایش ادامه خواهند داد.بکوری چشم شما. جاسم عماد عبید الفهد آل نهیان : ان ان ان و ان و متکررا ان و انی ان و البمب الاتمی؟ بیکارستان : آقای ان فقط یک کلمه میگفتید کافی بود. بمب اتمی حق مسلم ماست دوغ پنیر و کشک. هر کشور گاگول یک دو سه تا یا صد تا دارد حالا ما یکی میخواهیم داشته باشیم زورتان میاید؟ شما مرض دارید.نگران این چیزها نیستید .راستش را هم نمیگویید.ما هم اذیتتان میکنیم تا از خنده روده بر شویم. جوانمرد: اینتر نت چگونه است؟ بیکارستان : تو یکی گه نخور.حالا بخاطر سرگرمی میگم که بیکار باشیم و سرعت اینتر بالا باشد که زود زود کارمان را وبگردیمان را میکنیم و تازه نگرانی آغاز میشود که چه کنیم با اینهمه وقت زیاد.سرعت کم اینترنت باعث اشتغالزای هم میشود.یک آی اس پی یک شهر را جواب میدهد ولی سرعت خیلی پایین باعث میشود هر کور و کچلی یک آی اس پی باز کند و ایجاد اشتغال میشود. فعلا برای خوردن چای و سیگار تعطیل میکنیم . آقای ماسمالی از قمپوزوسیون :آیا در باره دموکراسی نظری دارید؟ بیکارستان : بله. اصولا دموکراسی یک واژه غربی ست که وارد فرهنگ ما شده و چون بومی نیست درکش مشکل است که بتوانیم با آن هماهنگ شویم.اصولا دموکراسی بدرد ملتهای خوشحال میخورد که غمی ندارند جز بازی با کلماتی مثل دم ( dom ) و کرسی که در شبهای طولانی زمستانهای قدیم بیست و یک انگشتشان را آقایان زیر کرسی ول میکردند و گهگاه دمشان را روی کولشان گذاشته و کلمه سازی میکردند.آخه آنروزها که اینترنت نبود...ماهواره برای انداختن پارازیت روی آن نبود ...یا شاهنامه میخواندند یا با لغتهای خودشان حرف درمیاوردند.دم و کرسی را مخلوط کرده و دموکراسی را درست کردند.واژه ای بی معنا برای افراد شنگول. ظاهرا بدرد ما نمیخورد.و کاربردی نیز ندارد. جابر قاسم آل نهیان : انت مستودع فی التلیفاز و تشرشر من الغاز و انکم ... بیکارستان : بله بله ... نیاز نیست به ادامه.منظورتان این بود که دعوت شدن در تلویزیون و صحبت مثل چرچیل در باره گاز و نفت و الی آخر... باید گفت که تا شما عرب جماعت " یاد نگیرید که با این ادبیات پرمحتوایتان بتوانید تلویزیون و چرچیل و گاز را همانگونه که هست تلفظ کنید اندر خم پس کوچه اید.عجیب است که برای لغات و حروف انگلیسی ...حروف معادل ایجاد میکنید وای برای حروف فارسی و آنچه دنیا بدان تکلم میکند ابراز بی نیازی میکنید.حالا میمردید حروف چهار گانه فارسی را میداشتید؟ به چرچیل میگید تشرشر.به تلویزیون میگید تلیفاز و غیره.مشکل اینجاست که برخی بزرگان ... خود را بشما منسوب میکنند ولی شما مارا به هیچ می انگارید.این امر جای تعجب فراوان دارد. برای قسمت دوم مصاحبه با بیکارستان چند روز دیگر مراجعه کنید.
راز مواجهه با دلشکستگی : اولین راهکار همانا شکسته بندیست .قدیم ندیما قوری چینی شکسته را جر میزدند.حالا دل شکسته را باید جر زد. یعنی بعبارتی با سیخ و سیم و این آت آشغالا قوری چینی را کاری میکردند که تکه های شکسته اش باز نشود. حالیا چنین میتوان کرد با دل شکسته شده. اما نه با سیم و مفتول و بدان شکل قدیمیا.باید یک سوزن را برداشته نوکش مقداری تریاق بچسبانیم و با سیم مسواک دوچرخه که با گاز پیک نیک داغ شده بر آن بگیریم و بکشیم.در دنیای نشئگی دل درب و داغون التیام میابد. البته این برای طیف قلقلی ست. جنبش آبی بیکارستان طیف وافور میتواند همین کار را با ذغال و منقل کند..نتیجه بیخیال شدن به اموریست که ذهن را پریشان کرده است. دومین راهکار استفاده از کتب راهنمای خودکشی ست.انواع کتب پزشکی قانونی که دانشگاههای حقوق تدریس میکنند چنین کتبی را بعموان درسی سه واحدی دارند. دل که شکسته باشد بدرد لای جرز میخورد و بس.مثل دل بخت برگشته من. سومین راهکار که بهترین کار است انطباق با مسئله خاصی ست بنام مشمول مرور زمان شدن. گذر ایام دردها را تسکین میدهد.فقط بایستی با دل شکسته خود یک میزگرد تشکیل داد و تفهیم اتهام کرد که جناب دل ... تو چه میخواهی که چنین شورش میکنی؟ ...با مذاکره میتوان بنتایجی دست یافت که آتش زدن دل و روده و اینگونه امور تنها موجد درگیری بیشتر میشود.جنگ داخلی که منتهای آرزوی ما نیست.پس بهترین کار روابط دیپلماتیک است.با دیپلماسی بهتر میشود دلشکستگی را جر زد. در غیر اینصورت تا ابد الآباد که نمیتوان بهم گیر داد.طرفین باهم مذاکره کنند بهترین راه و آخرین گزینه است. گیریم سالی بر این دلشکستگی گذشت.... در انتها چه چیز گیر طرفین میاید؟ جواب دو کلمه است: هیچ چیز.یک طرف کمی کوتاه میاید و طرف دیگر کمی آرامتر میشود. اصولا اهمیتی ندارد دل ریاست کند یا قلوه.مهم اینست که طرفین عقلی بکار بندند و نتایجی کارامد بدست آورند.رنگ آبی هم بهانه ای بیش نیست برای بیکاران دل شکسته. حالیا خواهیم دید که بعد از مدتی نتیجه همین خواهد شد.توفیق قرین راهمان باشد.
و اما اندر باب ازدواج .. سابق بر این مردم کاری به چیزی نداشتند و براحتی ازدواج میکردند و خصوصا پسران جوان رفتارشان همچون بز بود. وقتیکه یک بز میپرد همه پشت سرش میپرند...از نهری ...جوی آبی ...فلان. پسرها هم بمحض اینکه احساس میکردند دولشان بلند میشود زرتی میرفتند زن میگرفتند و یک عمر طوق لعنت بر گردن خویش می افکندند .اما امروزه در جامعه ای که شبانه روز با اینترنت و ماهواره و فلان و بهمان سر و کار دارد ... و از دیگر سو برای هیچ چیز کسی نگرانی ندارد و همه چیز در دسترس میباشد اعم از بازار سیاه و سفید و دانشگاه آزاد و غیره و ذلک....فلذا نه دخترها نگران هستند و نه پسرهای مفلوک دچار روانپریشی میشوند. گاهی چند جوان بدبخت نازک نارنجی بدستور اولیاء دم ... پالان بدبختی بردوش مینهند و زن میگیرند و عمری در حسرت رهایی سابق و حسرت اندر حسرت دوستان مجرد خویش ... با همسر نگون بخت تر از خودش روزگار سپری میکند که البته بطور معمول به طلاق یعنی همان نهایت زیبایی منجر میشوند. یا برخی اوقات عمری را نگران و بیهوده بسر میبرند. و خیانت بزرگشان اینکه چند توله سگ هم بدنیای زشت و زندگی اندوهبار تحویل میدهند و هیچ نگران نیستند که بچه بزرگ میشود و عمری باید با بدبختی زندگی کند و طعم مرگ را بچشد !!!!!!!! آیا بهتر نیست بدنیا نیاید تا اینهمه گرفتاری را مزمزه نکند؟ و خلاصه اینکه مردان فهیم این روزگار بسی داناتر از آن هستند که زن بگیرند و در ادامه طلاق را تجربه کنند یا عمری بخت برگشته با ضعیفه ادامه حیات دهد تا بمیرد و فی الواقع دق مرگ شود. این اولین قانون تعقل و دانش محوری ست که از زن گرفتن باید پرهیز کرد و الا فرهیخته نبایدت خواند. قانون دوم گوش فرا دادن به قانون سوم است. قانون سوم عدم زندگی با جماعت نسوان است... اعم از پیر و جوان ... گاهی اسم کسی برای چیزی به بدی در میرود.برای مثال فریفته شدن را به شیطان منسوب میکنند.بیچاره شیطان. آه ندارد با ناله سودا کند. اسمش بد در رفته. وگرنه زن جماعت ... استاد الاساتید گول و فریب و نیرنگ است و از دیگر سو سوهان روح و منزجر کننده آدمیزاده از ادامه حیات ... و منفجر کننده افکار آرام و اعصاب راحت...بی شک تمام نگرانی دولتها زیر سر زنان است. و بختبرگشته ترین افراد همانا بیکارانی هستند که زن میگیرند.واویلا ... گرچه برخی زنان هم بد اقبالی میاورند و با مردانی کودن و احمقتر از خودشان آشنا میشوند و چند تا نقطه . لیکن اینجانب بعنوان یک بیکار از اهالی بیکارستان اعتقاد راسخ دارم که مردی و مردانگی در اینست که از زن جماعت ... بطور معمول باید که دوری جست مگر در موارد لزوم. فمنیست ممنیست هم حالیم نیس.از حالا گفته باشم ... فردا کسی نیاید و ادعای ارثیه کند. امیدوارم که زندگانی را با آرامش بگذرانیم ای مردان بیکار مجرد ... همین زنها هستند که ما را از طبیعت و لذت زندگی در طبیعت باز میدارند.


این روزها گاهی گروه های مختلفی بهم میریزند و خلاصه تن و بدنی گرم میکنند.فی الواقع کتک کاری میکنند و تخلیه انرژی میکنند. تا اینجای کار مهم نیست. اما مشکل از آنجا شروع میشود که بهانه بدست رادیوهای بیگانه میدهند که تعداد افراد شرکت کننده در فلان مراسم را به همان اندازه که میلشان میکشد به اعداد و ارقام تبدیل میکنند. برای مثال در یک راهپیمایی که یک میلیون نفر شرکت کننده دارد چون به میل حضرات نیست میگویند چند ده هزار نفر !!!! یادش بخیر زمان سربازی.بما آموزش میدادند که با نسبت بالایی بتوانیم تعداد افراد شرکت کننده را در یک محل را تخمین بزنیم.و اما راه این کار ...خیلی ساده است . یک فرمول ساده ریاضیات است.فرض میکنیم که عده ای در یک خیابان به شکل مستطیل حضور دارند. از دو حال خارج نیست .یا بصورت پراکنده هستند یا فشرده. کافیست طول خیابان در عرض خیابان ضرب شده و در حالت پراکنده حاصلضرب را در عدد 5/1 ضرب کنیم و در صورت فشرده بودن افراد در عدد 5/2 ضرب کنیم.تعداد افراد بدست میاید. مثال: در یک خیابان بطول هزار متر و عرض بیست متر " مردم ایستاده اند.کافیست طول ضرب در عرض شودکه نتیجه بیست هزار میشود و سپس این عدد در حالت پراکنده بودن در عدد 2/1 ضرب شود یا در صورت فشردگی جمعیت در عدد 5/2 ضرب شود : 20/000 * 1/2 =24 هزار نفر میشود 20/000 *2/5 =50 هزار نفر میشوند حالا اگر منطقه مربع بود.بازهم دو ضلع ضربدر هم و نتیجه ضربدر یکی از دو عدد فوق. اگر منطقه دایره بود مساحت دایره ( شعاع بتوان دو ضربدر عدد پی ) ضربدر یکی از دو عدد بالا اگر مثلث بود یکی از دو روش : 1- غیر متساوی الاضلاع... سه ضلع ضربدر هم و نتیجه ضربدر یکی از دو عدد که حالت فشرده 5/2 و پراکنده 2/1 2 - مثلث متساوی الاضلاع ... یک ضلع بتوان سه ضربدر یکی از دو عدد مذکور حالا اگر جمعیتی در حال حرکت بود باید در چند مرحله اعداد را بدست آورد و البته جمعیت را و سپس آنها را با هم جمع نمود.... و یا قسمتی از افراد در محیطی مثلثی و قسمتی در محلی مربع شکل قرار دارند ...بازهم تعداد افراد را محاسبه و با هم جمعشان میکنیم. از این روش میتوان تعداد دقیقتری از افراد را پیدا کرد و هنگامی که ده هزار نفر جایی هستند .نگوییم میلیونها نفر.چنانچه طول و عرض کامل و دقیق معلوم نیست بصورت تقریبی این محاسبه انجام میشود...و خلاصه کار راحتیست. مثال: تعدای افراد در یک منطقه مربع شکل ایستاده اند.طول ضربدر عرض : مثلا هفت ضربدر هفت = 49 و این عدد در حالت فشرده در 5/2 که میشود 122 و پراکنده حدودا 58 نفر. فلذا تعداد مغشوش گران را اینگونه میتوان یافت. زمان جنگ از فرمولهایی برای دریافتن فاصله خود با دشمن استفاده میکردیم.سرعت نور از صدا بیشتر است.وقتی دشمن عراقی که اینک برادرانمان محسوب میشوند شلیک میکرد اول آتش اسلحه و سپس صدای شلیک شنیده میشد. بمحض دیدن نور آتش شلیک میشمردیم...1001...1002....1003....بلوم...صدای شلیک.سه ثانیه ضرب میشد در 334 یعنی سرعت صوت .ولی برای راحتتر شدن کار بجای 334 از 333 استفاده میکردیم.یعنی مثلا عدد 3 (ثانیه ) ضرب در 333 میکردیمو عدد 999 متر را میایفتیم.یعنی همان یک کیلو متر و فرضا میفهمیدیم که گلوله اسلحه ما به آنجا میرسد یا خیر. حالا برای این یافتن طول و عرض و فشرده و پراکنده میتوان کاری دیگر کرد.طول و عرض و مساحت منطقه را در عدد یک برای پراکنده و در عدد سه برای فشرده ضرب کنیم. و حدودا تعداد جمعیت را بدست آوریم. اینها جملگی تجارب است از سالهای بیکاری....امیدوارم که بدرد بیکاران بخورد.
و امسال نیز محرم از راه رسید ... همیشه یکی از سوالانی که برای بنده و بسیاری دیگر وجودی چشمگیر در اذهانمان بوده اینست که چرا در ماه محرم .... قبل از اینکه جنگ سال 61 هجری قمری شروع شود مردم به عزاداری میپردازند و در روزهای تاسوعا و عاشورا که فی الواقع شهادت امام حسین و یارانش اتفاق می افتد و تازه باید عزا داری را آغاز نمود ....بطور معکوس عمی میکنیم. تا امام زنده است و میجنگد همه عزا میگیرند و سیه پوشند .... اما بعد از شهادت ایشان که در آنزمان باید عملا عزاداری شروع شود .... همه به خانه هایشان باز میگردند و همه چیز تمام میشود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همچون اینست که کسی بیمار است برایش عزاداری کنیم ولی بعد از فوتش عزاداری را رها کنیم !!!! آیا این اشتباه نیست ؟
دیوان سعدی و گلستان حافظ مملو از اشعاریست که طیف وافوریان به آن استنادها میکنند از جمله این اشعار :
ای سرو بلند قامت دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میراد
هر سرو سهی که بر لب جوست
نازک بدنی که مینگنجد
در زیر قبا چو غنچه در پوست
مه پاره به بام اگر برآید
که فرق کند که ماه یا اوست؟
آن خرمن گل نه گل که باغست
نه باغ ارم که باغ مینوست
آن گوی معنبرست در جیب
یا بوی دهان عنبرین بوست
در حلقهی صولجان زلفش
بیچاره دل اوفتاده چون گوست
میسوزد و همچنان هوادار
میمیرد و همچنان دعاگوست
خون دل عاشقان مشتاق
در گردن دیدهی بلاجوست
من بندهی لعبتان سیمین
کاخر دل آدمی نه از روست
بسیار ملامتم بکردند
کاندر پی او مرو که بدخوست
ای سخت دلان سست پیمان
این شرط وفا بود که بیدوست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
| در عهد تو ای نگار دلبند | بس عهد که بشکنند و سوگند | |
| دیگر نرود به هیچ مطلوب | خاطر که گرفت با تو پیوند | |
| از پیش تو راه رفتنم نیست | همچون مگس از برابر قند | |
| عشق آمد و رسم عقل برداشت | شوق آمد و بیخ صبر برکند | |
| در هیچ زمانهای نزادست | مادر به جمال چون تو فرزند | |
| با دست نصیحت رفیقان | و اندوه فراق کوه الوند | |
| من نیستم ار کسی دگر هست | از دوست به یاد دوست خرسند |
آنچه فوقا ملاحظه شد ترجیع بند بود به شمایل خالی بند....
طوطیان شکر شکن بیکارستان چنین گفته اندکه :
خالی بندان در جهان صنعتگرند ............. تخم آدم نیستند تخم خرند
...........................................................................................
خیری که برآیدت به توفیق از دست
|
در حق کسی کن که درو خیری هست
|
جدیدا جنبش بیکاران طیف وافور سبز علیه طیف قلقلی دست به راهپیمایی کوچکی زدند که در آن شعارهای مزخرفی داده میشد. از جمله : بیکاران مرده اند .... ذلت پذیرفته اند توپ تانک قلقلی دیگر اثر ندارد .... حتی اگر گلوله هم نبارد قلقلی قلقلی مرگ به نیرنگ تو .... خماری بیکاران میچکد از نبود سوخته تو وافوریان وافور یان خدا نگهدار تان .... سوخته و شیره شما نگهدار جانمان و این راهپیمایی از ساعت ده شب تا پنج صبح در یک شیره کش خانه ادامه داشت....
جنبش سبز وافور ... جنبش سبز قلقلی وافور تو خیلی خوبی ... قلقلی خیلی خوشگلی اگه که یبسم نکنی... ماتحتو پاره نکنی برای تو داد میکنم ... بیکاری رو یاد میکنم وافور یه دیکتاتور بود... حقه اشو ما شکستیم اون بند سبز کله شو ... رو قلقلی ببستیم قلقلی سید شده ... آقای هر خونه شده برای رفع بیکاری ... دیگه بهونه شده با آهنگ... عجب رسمیه... رسم زمونه ....



دوباره شروع شد... از امشب سرعت و پهنای باند اینترنت رفت زیر صفر ... عید غدیر بر همه بیکاران و بر خودم مبارک باد. ما که سید نیستیم ولی مگر بخیلیم .... مبارک سیدها ... قدیم ندیما سید جماعت عیدی میداد ولی جدیدا عیدی میگیرن... یعنی حدیثی چیزی یافت شده که استدلالیست جهت دریافت عیدانه ؟ کاشکی عیدانه ما بیکاران این بود که سهمیه اینترنت ما را کمی پهنای باند و دو سه مثقال سرعت بیشتر میدادند. عمر بر باد شد و بیکاری اتمام نیافت هیچ بیکار ازین عمر هیچ کام نیافت
اینهم متن شعر مزخرفی که دارید گوش میدهید... نمی دونم تو کدوم خواب ، می شه باز تو رو ببینم
یا که قبل از مردنم باز ، بشه دست هاتو بگیرم
هر چی احساس به تو دارم ، تو به من حسی نداری
من هنوزم تو رو می خوام ، تو ولی تنهام می ذاری
کاشکی یه روزی ، یه جایی ، یه آهی ، منو یادت بیاره باز دوباره
کاشکی تو راهی ، نگاهی ، الهی ، بغضمو تو دلت بذاره باز دوباره
کاشکی یه روزی ، یه جایی ، یه آهی ، منو یادت بیاره باز دوباره
کاشکی تو راهی ، نگاهی ، الهی ، بغضمو تو دلت بذاره باز دوباره (باز دوباره)
یادگار تو غمه ، غم و اشک و ماتمه
یادگار من دلم ، که جلوت جون می کنه
کاشکی یه روزی ، یه جایی ، یه آهی ، منو یادت بیاره باز دوباره
کاشکی تو راهی ، نگاهی ، الهی ، بغضمو تو دلت بذاره باز دوباره
کاشکی یه روزی ، یه جایی ، یه آهی ، منو یادت بیاره باز دوباره
کاشکی تو راهی ، نگاهی ، الهی ، بغضمو تو دلت بذاره باز دوباره
کاشکی یه روزی ، یه جایی ، یه آهی (یه جایی،یه آهی،یه جایی،یه آهی)
کاشکی تو راهی ، نگاهی ، الهی (نگاهی،الهی،نگاهی،الهی)
کاشکی یه روزی ، یه جایی ، یه آهی ، منو یادت بیاره باز دوباره
کاشکی تو راهی ، نگاهی ، الهی ، بغضمو تو دلت بذاره باز دوباره
کاشکی یه روزی ، یه جایی ، یه آهی ، منو یادت بیاره باز دوباره
کاشکی تو راهی ، نگاهی ، الهی ، بغضمو تو دلت بذاره باز دوباره
کاشکی یه روزی (یه روزی، یه روزی)
این مشتی که آهنگ میخواند مطلبش جدید است ولی با این صدای زیبایش !!!!!!!!!!! آدمی را زهره ترک میکند... پیش بسوی یک موسیقی جالب و آرامش بخش....
آخرین پست ها